برگ از درخت خسته میشه، پاییز همش بهونه است…
بهونم توی زندگی تو نبودی، اما اعتراف میکنم که با رفتنت بهونه ای ندارم برای زندگی ...
چقدر به در اغوش کشیدن بازوانت نیاز دارم...
چقدر به غرق شدن توی چشمات نیاز دارم...
چقدر محتاج صدای گرمتم...
این اولین باریست که احتیاجاتم رو برات بازگو میکنم...
شاید حق با تو باشه...
شاید تو راست میگفتی...
شاید من واقعا بیش از حد مغرور بودم...
اما کاش یکبار، فقط یکبار امتحان میکردی...
شاید به خاطر بودن با تو از غرورم میگذشتم...
از کجا حدس زدی که من درست نشدنیم؟!
از کجا یقین پیدا کردی که به راحتی فراموشت میکنم؟!
چرا به جای من هم تصمیم گرفتی؟!
به چه حقی به خودت اجازه دادی تا نابودی عشقمو ببینی؟!
به چه جرمی مجازاتم کردی... اون هم به این سنگینی؟!
نمیدانی که چقدر دلم هوای نگاهت را کرده، بوسه ای بر گونه ات را میخواهم، لبخندی ازسرعشق...
میبینی، هنوز دیوانه ام...


