یک خبر خوب:
دیگر دوستت ندارم...
حس نبودن تو، شیرین تر از بودنهای پر از عذابت به تسخیرم می کشد.
یاد تلخ و گس دورنگی هایت مزاجم را آزرده می کند، اما مهم نبودن توست که آرامشم می دهد...
هنوز جمعه ای که ترکم کردی، فراموشم نکرده...
نیمکتی که هیچگاه به بهانه سرما، رویش ننشستی تا مدتها بعد از رفتن تو مرا به خود چسبانده بود.
چرا بودنت را آرامش اشکهایم نکردی؟!
میدانستی فقط دستهای گرم تو تاب اشکهایم را می آورد، چشمهای من هنوز برای تحمل شکسته شدن خیلی کوچک بود...
دلم چطور بار آن همه بغض را تاب آورد؟!
ای کاش میفهمیدی چه حرفهایی را تحمل کردم و هنوز نگاهم را از چشمهایت بر نداشتم، تا مرا مجرم به مغرور بودن نمی کردی...
ای کاش میفهمیدی جواب خداحافظی بی معطلیت را ندادن چه معنی میدهد تا مرا به لجباز بودن متهم نمیکردی...
کاش آرزویت را نابود نمیکردم و شکسته شدن غرور چشمهایم را می دیدی...
چقدر خاطرات تو مرا در خود غرق میکنند...
چقدر فکر کردن به تو آزارم می دهد...
چقدر عشق بزرگ است و من و تو چقدر با آن فاصله داریم...
اما دیگر مهم نیست عزیز روزهای دور!!!
من می خواهم به ضربات زمانه عادت کنم، من می خواهم دوری تو را تحمل کنم، من میخواهم جای خالی تو را ببینم، من می خواهم...
...می خواهم بزرگ شوم.
منتظر لحظه ای بودم که دستانت را بگیرم، در چشمانت خیره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم...
منتظر لحظه ای بودم که در کنارت بنشینم، سر روی شانه هایت بگذارم،از عشق تو و از داشتن تو، به خود ببالم...
منتظر لحظه ی مقدسی که تو را در اغوش بگیرم و بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم...
اما دیگر دیر است برای تو را بخشیدن...
برای از تو گذشت کردن و تو را عاشق بودن...


