عروسک مغرور تنها...
دوباره بی خیال بی خیال، از پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم.
نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی و نه چشمان اشکباری رو به آسمان.
نه دستانم می لرزند و نه التهاب قلبم دیوانه ام می کند...
دوباره بی خیال بی خیال، از کنار آغوشهای پر از محبت نیمکتهای گوشه پارک می گذرم و به زمین چشم می دوزم.
نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل...
دوباره می گذرم، نمی مانم...
این شهر پر از تلخی و ناکامی عذابم می دهد.
این روزهای نامهربان نابودم می کنند...
می روم، می گذرم، نمی مانم...
آرزوهایم در دل، گامهایم پر تردید، پرستوی عشقم از آشیانه ای به آشیانه دیگر...
به دنبال چه می گردی؟!نمی دانم...
نگاهی منتظر توست که خسته نمی شود، چه می خواهی از این زندگی؟!نمی دانم...
دخترک...مرد سوار بر اسب سپید، از پشت ابرهای آسمان ها، با چشمان مشکی و خمار را پری دریایی می دزدد...
تو برو فکری به حال آرزوهای خودت بکن...


