درباره خودم كه بازهم به تو ختم
شد...
فواد راست ميگه:
ديگه از تو گفتن بسه...
ديگه از تو گفتن بسه...
بذار يه كمي هم به خودم برسم، بذار يه كمي هم به خودم سر بزنم...
بذار ببينم ته قلبم چي مونده كه از اون واسه بچه ها بنويسم تا بخونن و خسته نشن و لذت ببرن...
بذار ببينم غير از تو چي برام مونده، اصلا تو چي برام باقي گذاشتي...
صبر كن دريچه قلبم رو باز كنم...
يك قفل شكسته و يك در قديمي زنگار گرفته...
واي...
اينجا چقدر قل و زنجير هست، اينجا چقدر رد پا هست...
رد پاهاي پر رنگ، كم رنگ، آشنا، غريبه...
اينجا چقدر تاريكه، چقدر سرده...
واي عزيزم، من رو ببخش...
من تو رو تو چه زنداني مخفي كرده بودم...
واي عزيزم اين اتاقك سرد و نمور جاي زندگي براي تو نيست...
چقدر دير فهميدم...
زنداني از بند گسيخته ام:من چقدر به تو ظلم كردم...
خداوند من رو ببخشه...
بگذار ببينم تو برايم چه باقي گذاشته اي؟!
بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم...
اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند...
واژه هايي كه از تو نگويند...
واژه هايي كه ياد تو را بميرانند...


