كاش مي بودي...
درون چشمهايم را نگاه كن، چه مي بيني؟!
بدون تو خودم رو هم فرامو ش كرده ام...
بدون تو اونقدر خودم رو اسير زندگي كرده ام كه باور نميكني...
چقدر دلم روزهايي رو ميخواد كه تو به يادم بودي، برام ازعاشقونه هات ميگفتي و من رو اسير نگاهت مي كردي...
شايد من تنها مجرمي باشم كه زنداني شدن آرزومه...
تنها اسيري كه زندانبانش را عاشق شده...
اي كاش قبل ازآزاديم، قبل ازرها كردنم ميپرسيدي كه آدم شده ام يا نه؟!
توبه كرده ام يا نه؟!
نكند باز هم هوس زندان به سرم بزند...
اي كاش مي پرسيدي...
من هم بي درنگ ميگفتم كه پشيمان نيستم و تو بازهم با نگاه هاي خشمگين مهربانت قلبم را ميدريدي و من به آغوشت ميخزيدم و ميبوييدمت...
اي كاش از ميان تمام روزهاي خدا، تلخترينشان را برايم جدا نميكردي و در تقديرم حك نميكردي...
اي كاش خدايم نمي شدي و عاشقم نميكردي...
+ میدونی کی نوشتم؟ سه شنبه 9 اسفند1384ساعت توسط مریم |


