تبليغاتX
!سهم من ازبوسه باد،چی بگم ای داد و بیداد
!...ویرانگر دلهای ما...خانه ات آباد


www.irLearn.com

... ...

  RSS  

قطعه ای حرفه دل...

تو نيستي كه ببيني…

 

تو نيستي كه ببيني،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است

چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي، سبز است

هنوز پنجره باز است

((انگار))

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري

درخت ها، چمن ها و شمعداني ها

به ان ترنم شيرين

به ان تبسم مهر

به ان نگاه پراز افتاب مي نگرند

تمام گنجشكان، كه در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

((انگار))

ترا به نام صدا مي كنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج

كنار باغچه ، زير درخت ها، لب حوض

درون اينه پاك اب، مي نگرند!

تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد

نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد

به روي لوح سپهر

ترا چنانكه دلم خواسته است، ساخته ام

چه نيمه شبها وقتي كه ابر بازيگر

هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير

بچشم همزدني،

ميان انهمه صورت ترا شناخته ام

به خواب مي ماند.

تنها به خواب مي ماند!

چراغ، اينه، ديوار، بي تو غمگينند

تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار

به مهرباني يك دوست از تو مي گويم

تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم،

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه در اين خانه است

غبار سربي اندوه بال گسترده است

تو نيستي كه ببيني دل رميده من

بجز تو، ياد همه چيز را رها كرده است

غروب هاي غريب،

در اين رواق نياز،

پرنده، ساكت و غمگين،

ستاره بيمارست،

دو چشم خسته من،

در اين اميد عبث،

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار؟

تو نيستي كه ببيني!

 فريدون مشيري.

Image hosting by TinyPic

+ میدونی کی نوشتم؟ چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت   توسط مریم | 

" width="115" height="40" BGCOLOR="#000000" loop="infinite" autostart="true">
<body onLoad="window.alert(از كوچه پس كوچه هاي خزان كه بگذري، در اخرين كوچه بن بست خانه من است، خوش امدي عزيزم...);" onUnload="window.alert(فقط يك حرفه ديگر،بغضم را با نبودنت نشكن...);"> </body>