انقدر برایت مرده ام...
آنقدر برایت مرده ام که نمی دانی کجا خاکم کنی...
امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،
چشمهای تو را...
تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام
بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...
شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...
کسی چه می داند!
+ میدونی کی نوشتم؟ شنبه 19 شهریور1384ساعت توسط مریم |


