عروسک مغرور تنها...
دوباره بی خیال بی خیال، از پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم.
نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی و نه چشمان اشکباری رو به آسمان.
نه دستانم می لرزند و نه التهاب قلبم دیوانه ام می کند...
دوباره بی خیال بی خیال، از کنار آغوشهای پر از محبت نیمکتهای گوشه پارک می گذرم و به زمین چشم می دوزم.
نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل...
دوباره می گذرم، نمی مانم...
این شهر پر از تلخی و ناکامی عذابم می دهد.
این روزهای نامهربان نابودم می کنند...
می روم، می گذرم، نمی مانم...
آرزوهایم در دل، گامهایم پر تردید، پرستوی عشقم از آشیانه ای به آشیانه دیگر...
به دنبال چه می گردی؟!نمی دانم...
نگاهی منتظر توست که خسته نمی شود، چه می خواهی از این زندگی؟!نمی دانم...
دخترک...مرد سوار بر اسب سپید، از پشت ابرهای آسمان ها، با چشمان مشکی و خمار را پری دریایی می دزدد...
تو برو فکری به حال آرزوهای خودت بکن...
عاقبت عشق کاذب تو برایم فاش شد...
میدونی سخت ترین احساس برای یه دختری که احساسشو نابود شده میدونه،چیه؟!
اینکه پسر آرزوهاش، کسی که شبهای زیادی رو به یادش و نه فقط به یادش، که به عشقش به صبح می رسوند؛حالا جلوی چشماش دم از یه عشق دیگه بزنه...
اینکه مرد رویاهاش با همون لبهایی که روزی به اون ابراز عشق می کرد، حالا به راحتی یک بوسه دیگری رو غرق لذت می کنه...
ای کاش اون رقیب، معنی این همه احساسی که به پاش ریخته میشه رو می فهمید؛
ای کاش با نامردی جواب این همه محبت رو نمی داد...
پسرک احمق؛ تو از عشق و علاقه چی سرت میشه که دم از دوست داشتنهای مکرر می زنی؟!
ای کاش به خاطر دختر چشم درشت مو مشکی می رفتی؛ نه به خاطر یه مشت دود...
آره؛ صد سال دیگه هم که بیای باز هم می گم: یا اون سیگار لعنتیت، یا من...
کدومشو می خوای؟!
هنوزم داد میزنی که دوسش دارم؟!
نمیتونم بذارمش کنار؟!
تو لیاقتت همونه که بوسه هاتو با یه مشت نامردی و دود عوض کنی...
آره؛ تو بی لیاقت تر از اونی بودی که بهت ابراز عشق بشه!!!
می فهمی چی می گم؟!
بیچاره من؛ تو خودت مقصر نیستی، تو لیاقت دوست داشته شدن نداری...همین.



