میگفتم، یک لحظه دوست داشتنت برای تمام عمرم کافیست، اما...
اما حالا که دوستت ندارم...
خدایا، عمرم کافیست...
تمام دلتنگی را از مشکی چشمانم به رسم خاطره به حافظه ات بسپار...
من چمدانی به بزرگی دلتنگی هایم بسته ام.
وای... چه آورده ای بر سر من؟!
وای... کجای حرفهایم دل نه چندان مهربانت را آزرد؟!
اما، تو نگران چیزی نباش عزیزم...
من همه چیز را برداشته ام و دیگر بر نمیگردم، حتی به بهانه ای...!
حتی در لابلای قلبم بوسه هایت را نیز پنهان کرده ام...
تو نگران چیزی نباش عزیزم...
نمی دانم رفتنم چقدر دردناک است، اما امیدوارم تابوت آرزوهای روی شانه ات،
به سنگینی بار چمدان دلتنگی های من نباشد...
فقط...فقط، لطفی بکن
لگدی به این دنیای وارونه ام بزن
شاید دیگر
نبضم نزند...!
آنقدر برایت مرده ام که نمی دانی کجا خاکم کنی...
امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،
چشمهای تو را...
تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام
بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...
شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...
کسی چه می داند!



